تبليغاتX
شب شیشه ای - درد واره ها

ღ☆ஜღ.و عین حرف اول عشق آنجا که نام کوچک من آغاز می شودღ☆ஜღ.
دردهای من

جامه نیستند

تازتن در آورم

"چامه و چکامه "نیستند

تابه"رشته ی سخن"در آورم

نعره نیستند

تاز"نای جان"برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

 

 

دردهای من

گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

درد های پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

 

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

 

اولین قلم

حرف حرف درد را

دردلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

باگلم سرشته است

پس چگونه سرتوشت ناگزیر خویش را رها کنم

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را زبرگ های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد  حرف نیست

درد  نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 16:9 نويسندهعطیه |