تبليغاتX
شب شیشه ای - می خواهم بنویسم

ღ☆ஜღ.و عین حرف اول عشق آنجا که نام کوچک من آغاز می شودღ☆ஜღ.

می خواهم بنویسم

می خواهم بنویسم از تمام دلتنگی هایم

می خواهم بنویسم از فریادی که درون سینه ام زندانی است

می خواهم بنویسم از افکاری که ذهنم را به سوی انحطاط می کشاند

می خواهم بنویسم از روحم

روحی که به خستگی روح پیرزنی سالخورده است

می خواهم بنویسم از اشک هایم

اشک هایی که دیگر اشتیاقی به ابراز وجود ندارند

می خواهم بنویسم از قلبم

قلبی که روزی هزار بار توقف ضربانش را از خدا می خواهد

می خواهم بنویسم ازتو

از تویی که مرا هر روز به مرگ نزدیک تر می کنی

از تویی که شعرم را شعورم را آرزوهایم را وزنده بودنم را به بازی گرفته ای

می خواهم بنویسم از رنج هایی که به من تحمیل کردی

می خواهم بنویسم  از غروری که پاره پاره اش کردی

می خواهم بنویسم ،ولی نه!

دگر حتی نای نوشتن هم ندارم

دگر حتی باخودم هم غریبه ام

ای کاش لااقل مرا به خودم باز می گرداندی!

دگر این دل سرماندن ندارد

هوای درقفس خواندن ندارد

 

چنان دردوزخ دنیا دلم سوخت

که دیگر بار،سوزاندن ندارد

 

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:30 نويسندهعطیه |