تبليغاتX
شب شیشه ای - حکایت

ღ☆ஜღ.و عین حرف اول عشق آنجا که نام کوچک من آغاز می شودღ☆ஜღ.

روزی شخصی به خدمت پادشاهی رسید و به عنوان تحفه به وی یک نگین گران قیمت انگشتری هدیه داد

پادشاه از این هدیه بسیار خرسند شد و تصمیم گرفت تا بر روی نگین جمله ای حکاکی کند

بدین منظور تمامی بزرگان دربار را فرا خواند تا جمله ای بیابند

بزرگان از پادشاه پرسیدند که می خواهد مضمون جمله اش چه باشد

پادشاه گفت:می خواهم جمله ای بگویید تا در هنگامی که غرق در شادی ام و به آن نظاره می کنم شادی ها مرا به فراموشی نکشاند

و هنگامی که غرق در غمم و به آن نظاره کنم غم مرا با خود نبرد

هریک از بزرگان جمله ای گفت ولی هیچ یک به مزاج پادشاه کارگر نیافتاد

دست آخر پادشاه درویشی را که در شهر مورد احترام سایرین بود خبر کرد

و از وی کمک خواست

درویش گفت  بنویسید:

"اِِین روزگار نیز بگذرد"

+ تاريخ جمعه نهم فروردین 1387ساعت 12:24 نويسندهعطیه |