تبليغاتX
شب شیشه ای

ღ☆ஜღ.و عین حرف اول عشق آنجا که نام کوچک من آغاز می شودღ☆ஜღ.

بنام آنکه سر آغاز همه ی کارهاست

من در این شب خسته و خزان زده به تنهایی و بی کسی هایم عادت می کنم

گه گاهیی دلی خسته به من نهیبی می زند و از من می خواهد تا خود را ازاین  وضعیت نجات دهم

به من می گوید دگر بس است انتظار واهی

به من می گوید دگر از تو چیزی نمانده برای فدا کردن

تو تنها سرمایه ی زندگی ات دل پاکت بود که آن رانیزبه پای بی وفایی های او ریختی

به من می گویدتو فنا شده ای ولی خودت بی خبری!

با آرامش به حرف هایش گوش می دهم و هیچ نمی گویم!

آرامشم او را بیشتر به وحشت می اندازد با اشک در چشمانم خیره می شود و می گوید:

حرفی بزن، دادی، فریادی، از خود دفاعی کن ،چرا این همه خاموشی؟

ولی من هیچ ندارم برای گفتن

چند سال است که خود را به اسارت کشانده ام

هر روز شاهد بی مهری یار بی وفایم بودم ولی بازهم دم بر نیاوردم!

هر روز غرورم را بیش از روز قبل خورد کرد ولی بازهم هیچ نگفتم

لحظه ای از عشقش نیاسودم

هر روز مرا خوار تر از روز قبل کرد ولی بازهم سکوت کردم!

به خاطرش مقابل تمام حرف های ریز و درشت اطرافیان ایستادم ولی خم به چهره نیاوردم!

حال که به عقب باز می گردم وگذشته ی خود را می بینم به بازنده بودنم اعتراف می کنم

و هنگامی که به آینده می اندیشم می بینم که حتی اگر به وصالش برسم نیز یک بازنده ام

من خودم را در مقابل او باختم  درمقابل اویی که ارزش من را ندانست

امروز سکوت می کنم چون حتی دگر قدرت و شجاعت فریاد زدن را نیز ندارم

این قدرت را در خود نمی بینم که فریاد بزنم وبه همگان اعلام کنم

"آری من یک شکست خورده ام"

او هرگز مرا نمی خواهد

 

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 3:9 نويسندهعطیه |

روزی شخصی به خدمت پادشاهی رسید و به عنوان تحفه به وی یک نگین گران قیمت انگشتری هدیه داد

پادشاه از این هدیه بسیار خرسند شد و تصمیم گرفت تا بر روی نگین جمله ای حکاکی کند

بدین منظور تمامی بزرگان دربار را فرا خواند تا جمله ای بیابند

بزرگان از پادشاه پرسیدند که می خواهد مضمون جمله اش چه باشد

پادشاه گفت:می خواهم جمله ای بگویید تا در هنگامی که غرق در شادی ام و به آن نظاره می کنم شادی ها مرا به فراموشی نکشاند

و هنگامی که غرق در غمم و به آن نظاره کنم غم مرا با خود نبرد

هریک از بزرگان جمله ای گفت ولی هیچ یک به مزاج پادشاه کارگر نیافتاد

دست آخر پادشاه درویشی را که در شهر مورد احترام سایرین بود خبر کرد

و از وی کمک خواست

درویش گفت  بنویسید:

"اِِین روزگار نیز بگذرد"

+ تاريخ جمعه نهم فروردین 1387ساعت 12:24 نويسندهعطیه |