تبليغاتX
شب شیشه ای

ღ☆ஜღ.و عین حرف اول عشق آنجا که نام کوچک من آغاز می شودღ☆ஜღ.


منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم

 در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
سر رو شونه هایت بگذارم....

از عشق تو.....از داشتن تو...


اشک شوق ریزم

 منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم


بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم

وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم


اری من تورا دوست دارم


وعاشقانه تو را می ستایم

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:22 نويسندهعطیه

آمده ام تا گفتني ها را ببارم


هنوز هم برايت مينويسم


از دلتنگي و تنهايي  تنها بودن ها


هنوز هم شب هاي بي قراري هق هق هايم با صداي تيک تيک ساعت


عاشقانه  در هم ميپيچد


مادرم که اشک هايم را ميبيند...با بغض برايم دعا ميکند


بي تفاوت شده ام...حرف هايشان


را ميشنوم...مدام ميگويند


خسته ميشوم از زمزمه ها


بهانه هايت...اشک هاي من چي؟


به نيمه راه نرسيده بايد تمام شد؟


دنياي زيباييست زندگي ميکنيم


براي مردن


افسوس که هنوز نمرده لاشه شده ايم


گم شده ام در ميان خاطرات سوخته گذشته


مينويسم


مينويسم


برايت از روزهاي طلايي که مرده اند مينويسم


روزهايي که با آلوچه هاي ترش مزه سپري شدند


با دستاي شکلاتي و موهاي خامه اي تو


روز هايي که با بادکنک قرمز عاشق شدم


روز هايي که با دوستت دارم هايت هزار بار جان دادم


مينويسم چون هيچوقت نوشته هايم را تا آخر نخواندي

 


چون هيچوقت برايم شب هاي بيخوابي شعر نخواندي



کسي نيست که با عطر تنش مدام غرق زندگي شوم


و تنهاييم را در ميان انگشتانم محکم بفشارم


مينوسم چون سخت شده ام


نشانه ي پيماني که بينمان بستيم را توي صندوقچه خاطراتم


زير گل سرهاي رنگارنگم قايم کرده ام


تا کسي نفهمد


بزرگ شدن درد دارد

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:27 نويسندهعطیه |

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید برم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 0:24 نويسندهعطیه |

در کلبه تنهایی من چیزی جز انتظار نیست .

 دیوار های کلبه ام دیگر واژه های انتظار را خوب نمی فهمند .

پنجره کلبه ام به روح پاییزی عادت کرده است و می داند ،

 از اشکهایم می فهمد که انتظارم برای کیست .

نیلوفر های کنار پنجره ام برای آمدنت دست دعا بلند کرده اند

. کبوتر سفید بام کلبه ام می داند انتظار تو را می کشم .

می رود تا شاید خبری را برایم بیاورد

ولی هرگاه باز می گردد در چشمانش سنگینی غمی را حس می کنم ،

 چیزی نمی گوید و پر می کشد .

می داند اگر بگوید خبری از مسافر تو نبود اشک هایم سرازیر می شوند .

 من به شقایق هایم آب نمی دهم آنها با اشکهایم پرورش یافتند .

آسمان را خبر کردم که هرگاه پرتو های عشقت را به من تابیدی آفتابی شود

ولی سالهاست که آسمان دهکده ام ابری است و می بارد .

ای بهاز زندگیم ! بیا ،

بیا تا پنجره ام از من خسته نشده ،

بیا تا گلهایم با من قهر نکرده اند .

بیا تا کبوترم حرفی برای گفتن داشته باشد ،

بیا تا آسمانم آفتابی باشد ،

 بیا و به این انتظار پایان ده .

+ تاريخ جمعه دهم اسفند 1386ساعت 17:43 نويسندهعطیه |
پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟

پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي

پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود

يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند

به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتي داده ام كه

حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد

به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند

به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام

تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استفاده كند

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد

زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

+ تاريخ جمعه دهم اسفند 1386ساعت 13:48 نويسندهعطیه |