|
|
ღ☆ஜღ.و عین حرف اول عشق آنجا که نام کوچک من آغاز می شودღ☆ஜღ.
|
سلام دوستای عزیزم
اول از همه یه معذرت خواهی اساسی از همتون باید بکنم
شرمنده که توی این مدت برام نظر میذاشتید ولی من بی ادبی می کردم و جوابتون نمی دادم
راستش یه مدت مدیدی تو بستر بیماری بودم و تا حد زیادی هم بی حوصله
همین عوامل باعث شد که نتونم بهتون سر بزنم
و از این بابت بازهم اظهار شرمندگی می کنم
و جاداره که از همتون تشکر کنم که با وجود بی مهری من ،من از یاد نبردید
ولی قول میدم که انشالله بازهم به همون قوت قبل بهتون سر بزنم
دعام کنید
بازم شرمنده
ارادتمند همتون

گرچه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود
موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود
یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما
خواستنها همه موقوف توانستن بود
کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم
که هبوط ابدم از پی دانستن بود
چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود

می خواهم تو را در خواب ببینم
بیشتر می خوابم تا تورا
بیشتر در خواب ببینم...
اگر بدانم مردگان نیز خواب می بینند
.......می میرم.........
تا تورا همیشه در خواب ببینم

فنجان واژگون شده ی قهوه ی مرا
بر روی میز باز تکان داد با اد ا
یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالیم
آرام و سرد گفت: که در طالع شما...
قلبم تپید باز عرق روی صورتم
گفتم:بگو مسافرم می رسد ویا؟؟
با چشم های خیره به فنجان نگاه کرد
گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها...
آخر شروع کرد به تفسیر فال من
با سر اشاره کرد که نزدیک تر بیا
اینجا فقط دو خط موازی نشسته است
یعنی دو فرد دل شده ی تا ابد جدا!!!!!!!
انگار بی امان به سرم ضربه می زدند
یعنی که هیچ وقت نمی آید؟ ای خدا!!!!
گفتم درست نیست از اول نگاه تو!
فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را.....
فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را.....
فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را.....
فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را.....


این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد

سفرهی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد

نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد:

....باسلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد

یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دوتن
گرزمین دهد ،زمان نمی دهد

فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تورا
هدیه ای به رایگان نمی دهد

کس زفرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد

جزدلت که قطره ای است بی کران
کس نشان زبیکران نمی دهد

عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد

ناامیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ،نه آن ...نمی دهد

پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد..

..
....
بنام آنکه سر آغاز همه ی کارهاست
من در این شب خسته و خزان زده به تنهایی و بی کسی هایم عادت می کنم
گه گاهیی دلی خسته به من نهیبی می زند و از من می خواهد تا خود را ازاین وضعیت نجات دهم
به من می گوید دگر بس است انتظار واهی
به من می گوید دگر از تو چیزی نمانده برای فدا کردن
تو تنها سرمایه ی زندگی ات دل پاکت بود که آن رانیزبه پای بی وفایی های او ریختی
به من می گویدتو فنا شده ای ولی خودت بی خبری!
با آرامش به حرف هایش گوش می دهم و هیچ نمی گویم!
آرامشم او را بیشتر به وحشت می اندازد با اشک در چشمانم خیره می شود و می گوید:
حرفی بزن، دادی، فریادی، از خود دفاعی کن ،چرا این همه خاموشی؟
ولی من هیچ ندارم برای گفتن
چند سال است که خود را به اسارت کشانده ام
هر روز شاهد بی مهری یار بی وفایم بودم ولی بازهم دم بر نیاوردم!
هر روز غرورم را بیش از روز قبل خورد کرد ولی بازهم هیچ نگفتم
لحظه ای از عشقش نیاسودم
هر روز مرا خوار تر از روز قبل کرد ولی بازهم سکوت کردم!
به خاطرش مقابل تمام حرف های ریز و درشت اطرافیان ایستادم ولی خم به چهره نیاوردم!
حال که به عقب باز می گردم وگذشته ی خود را می بینم به بازنده بودنم اعتراف می کنم
و هنگامی که به آینده می اندیشم می بینم که حتی اگر به وصالش برسم نیز یک بازنده ام
من خودم را در مقابل او باختم درمقابل اویی که ارزش من را ندانست
امروز سکوت می کنم چون حتی دگر قدرت و شجاعت فریاد زدن را نیز ندارم
این قدرت را در خود نمی بینم که فریاد بزنم وبه همگان اعلام کنم
"آری من یک شکست خورده ام"
او هرگز مرا نمی خواهد

روزی شخصی به خدمت پادشاهی رسید و به عنوان تحفه به وی یک نگین گران قیمت انگشتری هدیه داد
پادشاه از این هدیه بسیار خرسند شد و تصمیم گرفت تا بر روی نگین جمله ای حکاکی کند
بدین منظور تمامی بزرگان دربار را فرا خواند تا جمله ای بیابند
بزرگان از پادشاه پرسیدند که می خواهد مضمون جمله اش چه باشد
پادشاه گفت:می خواهم جمله ای بگویید تا در هنگامی که غرق در شادی ام و به آن نظاره می کنم شادی ها مرا به فراموشی نکشاند
و هنگامی که غرق در غمم و به آن نظاره کنم غم مرا با خود نبرد
هریک از بزرگان جمله ای گفت ولی هیچ یک به مزاج پادشاه کارگر نیافتاد
دست آخر پادشاه درویشی را که در شهر مورد احترام سایرین بود خبر کرد
و از وی کمک خواست
درویش گفت بنویسید:
"اِِین روزگار نیز بگذرد"


میلاد رسول مهربانی و امام صداقت بر همگان مبارک
قال رسول الله (ص):
سه چیز است که هیچ کس از آن معذور نیست:
نیکی با پدر و مادر چه مسلمان باشد چه کافر،
وفای به عهد چه در مقابل مسلمان و چه در مقابل کافر،
و رد امانت چه به مسلمان و چه به کافر
از نور نبی راه به قرآن بردیم
جوینده ی ره بدیم و فرمان بردیم
چون تابع فرمان محمد گشتیم
پی بر هدف علی عمران بردیم
قال رسول الله (ص):
بی نیاز ترین انسان ها آن است که گرفتار حرص و طمع نباشد
ما اشرف مخلوق خدائیم همه
آئینه ی توحید نماییم همه
در بحر نبوت محمد گهریم
پرورده ی مکتب ولائیم همه
قال رسول الله (ص):
بی نیازی به ثروت زیاد نیست
بی نیازی حقیقی ،بی نیازی فکر است
در کوه حرا زبان حق گویا شد
فرمان نبوت نبی امضا شد
در مبعث نور لوح محفوظ قدیم
بر درَ یتیم هاشمی اعطاء شد
قال رسول الله (ص):
توکل کن،اما زانوی شتر را ببند
هرکس بخواهد که از همه قوی تر باشد
باید به خدا توکل کند
آنجا که امین حق قرین با حق شد
در بعثه عشق حق به حق ملحق شد
بر جمله کاینات تا یوم نشور
آن در َ یتیم حاکم مطلق شد
َ قال رسول الله (ص):
مرا با دنیا چه کار است؟
من در دنیا مانند مسافری هستم که در سایه ی درختی
می نشیند و می رود و آن را وا می گذارد
چون کوه حرا مقام پیک حق شد
بازار بت و بتکده بی رونق شد
تا جلوه کند جمال حق در ملکوت
احمد به احد به حکم حق ملحق شد
امام صادق (علیه السلام) از حضرت رسول (ص) نقل می کنند:
روزی حضرت رسول (ص) در میان اصحاب خود نشسته بودند و فرمودند که خداوندا مرا به دیدار برادرانم برسان.
اصحابی که کنار آنحضرت بودند گفتند یا رسول الله منظور از برادرانتان ما هستیم.
حضرت رسول (ص) پاسخ دادند: خیر شما اصحاب من هستید
اصحاب پرسیدند منظور از براردانتان چه کسانی هستند؟
حضرت پاسخ دادند: برادران من کسانی هستند که در آخر الزمان هستند و من را ندیده اند و به من ایمان می آورند، آنها از روی سیاهی های کاغذها و کتاب ها به من ایمان می آورند و خداوند را با اسما و صفاتش می شناسند آنها در دینشان راسخ و محکم هستند و آنها مانند چراغ هایی در شب تاریک هستند.
متن عربی حدیث:
عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص ذَاتَ يَوْمٍ وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِهِ اللَّهُمَّ
لَقِّنِي إِخْوَانِي مَرَّتَيْنِ فَقَالَ مَنْ حَوْلَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ أَ مَا نَحْنُ إِخْوَانَكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ لَا إِنَّكُمْ
أَصْحَابِي وَ إِخْوَانِي قَوْمٌ فِي آخِرِ الزَّمَانِ آمَنُوا وَ لَمْ يَرَوْنِي لَقَدْ عَرَّفَنِيهِمُ اللَّهُ بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ
آبَائِهِمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُخْرِجَهُمْ مِنْ أَصْلَابِ آبَائِهِمْ وَ أَرْحَامِ أُمَّهَاتِهِمْ لَأَحَدُهُمْ أَشَدُّ بَقِيَّةً عَلَى دِينِهِ مِنْ
خَرْطِ الْقَتَادِ فِي اللَّيْلَةِ الظَّلْمَاءِ أَوْ كَالْقَابِضِ عَلَى جَمْرِ الْغَضَا أُولَئِكَ مَصَابِيحُ الدُّجَى يُنْجِيهِمُ اللَّهُ مِنْ
كُلِّ فِتْنَةٍ غَبْرَاءَ مُظْلِمَةٍ
بحارالأنوار جلد52 صفحه 123 باب 22- فضل انتظار الفرج

یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحال و الاحوال
حوّل حالنا الی أحسن الحال
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
سلام
سلام
سلام
اول از همه عید همتون مبارک!
صدسال به این سالا ایشالله که.........
خوب حالا ایشاللهه اش و آرزوهای که می خوام براتون بکنم تک تک می گم:
اول ازهمه برای کسی که به خاطرش این وبلاگ ویا فراتربرم هدف زندگی ام بنا کردم:
ایشالله که سالی داشته باشی پر از برکت و خوشی هر روزت موفق تر از روز قبل باشی چیزایی که توی رویاتن به واقعیت تبدیل بشن ویکمم از قد بازیات دست برداری.
.ایشالله وقتی که سال 87 تموم شد سالی که داشتی رو مرور کردی ببینی انقدر سال پر باری برات بوده که انگار خدا نعمت تو اون سال برات تموم کرده
حالا برای دوست خوبم جام باده:
ایشالله که توی سال جدید به خواسته ها و رویاهات برسی ایشالله از خوشبخترین افراد دنیا باشی و امیدوارم که من توی این سال جدید برات بهتر از قبل باشم هرچند که بهتر از من تو دنیا وجود نداره![]()
مینای ماهم:
ایشالله که توی درسات همیشه موفق و شاگرد اول بشی همهی درساتم با نمره عالی پاس کنی ایشالله امسال سرعقل بیای و بچه ی مردم اذیت نکنی تا ماام یه شام حسابی بخوریم![]()
سارای نازم:
ایشالله که دوباره برگردی شهر خودمون
تا ما راحت بتونیم ببینیمت ایشالله که امسال سال رسیدن به اهدافت باشه و ایشالله هرجای این کره ی خاکی که نفس می کشی شادترین و خوش ترین دختر دنیا باشی
ریحون جیگرم:
ایشالله که امسال عروس شیییییییییییییی!
خودم بیام عروسیت بذارم رو سرم ببین چه که نکنم واست جای خواهری که نداشتی با ندا برات پر کنیم ایشالله که سایه ی مامان گلت همیشه بالا سرت باشه ایشالله که دوتایی باهم بریم مکه و ایشالله که خوشبخترین باشی!
داداشم(آقایاسر):
ایشالله که امسال کنکور قبول بشی و اسمت جز 100 نفر اول ببینم
(می دونم که می تونی!)ایشالله که همیشه بهترین پسر برای پدر و مادرت باشی ایشالله که همیشه شاهد خوشبختیت باشم!
آقا مهران(معروف به فراری!)![]()
آقا یکی بگیره این داره از مملکتش فرار می کنه!![]()
ولی گذشته از شوخی ایشالله که مثل زمانی که توی ایران بودید و این همه موفقیت کسب کردید توی خارج از ایرانم خیلی بیش از این حرفا موفقیت کسب کنید و یه روز با دست پر والبته افکاری متفاوت به کشورتون برگردید ایشالله که همیشه خوش و سلامت و موفق باشید
برای همه ی دوستانی که به شب شیشه ای من سر می زنن:
ایشالله که همتون موفق ،سلامت،شاد و سرزنده باشید و هیچ وقت فراموش نکنید که یکی اون بالا با تمام وجود هواتون داره و منتظر تا نگاش کنید که براتون سنگ تموم بذاره![]()
خب منم راستش اگه خدا بخواد فردا عازم سفرم چند روز بشه یا این که کی برگردم نمی دونم ،رفتنمون با خودمون برگشتنمون باخدا
پس اگر یه وقت ما دیگه نیومدیم حلالمون کنید و ببخشید اگر خواسته یا نا خواسته با اراده یا بی اراده کسی رو رنجوندم!"چون خدا از حق الله می گذره ولی از حق الناس نه!"
به قول مینا:دعام کنید ،دعاتون می کنم!
فدای همتون
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز

جامه نیستند
تازتن در آورم
"چامه و چکامه "نیستند
تابه"رشته ی سخن"در آورم
نعره نیستند
تاز"نای جان"برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
درد های پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
دردلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
باگلم سرشته است
پس چگونه سرتوشت ناگزیر خویش را رها کنم
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را زبرگ های تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟


می خواهم بنویسم
می خواهم بنویسم از تمام دلتنگی هایم
می خواهم بنویسم از فریادی که درون سینه ام زندانی است
می خواهم بنویسم از افکاری که ذهنم را به سوی انحطاط می کشاند
می خواهم بنویسم از روحم
روحی که به خستگی روح پیرزنی سالخورده است
می خواهم بنویسم از اشک هایم
اشک هایی که دیگر اشتیاقی به ابراز وجود ندارند
می خواهم بنویسم از قلبم
قلبی که روزی هزار بار توقف ضربانش را از خدا می خواهد
می خواهم بنویسم ازتو
از تویی که مرا هر روز به مرگ نزدیک تر می کنی
از تویی که شعرم را شعورم را آرزوهایم را وزنده بودنم را به بازی گرفته ای
می خواهم بنویسم از رنج هایی که به من تحمیل کردی
می خواهم بنویسم از غروری که پاره پاره اش کردی
می خواهم بنویسم ،ولی نه!
دگر حتی نای نوشتن هم ندارم
دگر حتی باخودم هم غریبه ام
ای کاش لااقل مرا به خودم باز می گرداندی!
دگر این دل سرماندن ندارد
هوای درقفس خواندن ندارد
چنان دردوزخ دنیا دلم سوخت
که دیگر بار،سوزاندن ندارد
